بیست و ششم شهریور 1387
۶ روز بيشتر نمونده .
منم و سنگينى و دلهره و انتظار.
به دعاهاى همتون نياز دارم.

نوشته شده توسط maman در ساعت 0:37 قبل از ظهر | لینک
|
سیزدهم شهریور 1387
ديگه حسابى سخت شده.
شبها خواب ديگه حرفى براى گفتن نداره و پا درد و خواب رفتن دست ها هم كه از اول هفته شروع شد. با تمام اين حرفها باز كمى نگران هستم و احساس ميكنم كه هنوز آماده نيستم.
ميدونم كه نبايد به چيزهاى منفى فكر كنم ولى اينقدر اضطراب و نگرانى دارم كه خيلى آسون نيست مثبت فكر كردن برام.
دواى دردم هم مشغول بودنه مطمئنأ.
اين روزها كمتر مامانى پيش ما هستن ، برادرم و خانمش و دختر نازنينش يسنا آمدن اينجا ولى منزلِ خواهرم هستن. رعايت حال من رو ميكنند و بيشتر اون طرف هستن در نتيجه مامانى هم نميتونن پيش ما باشند و اين خيلى سخته به خصوص توى اين روزها كه اينقدر به وجودشون نياز داريم.
به خصوص زمانى كه ساعتها خيلى سخت ميگذره و فقط نياز به يك مامانى صبور دارى كه به حرفهات گوش بدن ، غر غر كردن هاى من رو تحمل كنن و عاشقانه به رو بينم محبت كنن بدون اينكه خسته بشن .
در ضمن اين روزها خيلى حساس شدم و به عبارتى خيلى دلم گرفته از خيلى ها.
مطمئنأ هورمونها حسابى مشغول شيطنت هستن و فقط بايد كمى صبور باشم تا اين روزها هم بگذراه.
رو بين هم خدا رو شكر خوبه و كلاس شنا رو شروع كرده ولى متاسفانه نتونست از اين ترم كلاس سازش رو شروع كنه . نه violon و نه cello ولى توى ليست انتظار و اميدوارم كه بتونه هر چه زودتر شروع كنه.
نخود چی هم كه حسابى مشغوله و مشخصه كه حسابى حوصله اش سر رفته داره تمام تلاشش رو ميكنه كه از جائی كه الان هست بياد بيرون ولى هنوز زورش نرسيده و طفلک من همچنان حبس شده اون تو.
دوستانِ خوبم دعا رو لطفا براى من فراموش نكنيد .
شبها خواب ديگه حرفى براى گفتن نداره و پا درد و خواب رفتن دست ها هم كه از اول هفته شروع شد. با تمام اين حرفها باز كمى نگران هستم و احساس ميكنم كه هنوز آماده نيستم.
ميدونم كه نبايد به چيزهاى منفى فكر كنم ولى اينقدر اضطراب و نگرانى دارم كه خيلى آسون نيست مثبت فكر كردن برام.
دواى دردم هم مشغول بودنه مطمئنأ.
اين روزها كمتر مامانى پيش ما هستن ، برادرم و خانمش و دختر نازنينش يسنا آمدن اينجا ولى منزلِ خواهرم هستن. رعايت حال من رو ميكنند و بيشتر اون طرف هستن در نتيجه مامانى هم نميتونن پيش ما باشند و اين خيلى سخته به خصوص توى اين روزها كه اينقدر به وجودشون نياز داريم.
به خصوص زمانى كه ساعتها خيلى سخت ميگذره و فقط نياز به يك مامانى صبور دارى كه به حرفهات گوش بدن ، غر غر كردن هاى من رو تحمل كنن و عاشقانه به رو بينم محبت كنن بدون اينكه خسته بشن .
در ضمن اين روزها خيلى حساس شدم و به عبارتى خيلى دلم گرفته از خيلى ها.
مطمئنأ هورمونها حسابى مشغول شيطنت هستن و فقط بايد كمى صبور باشم تا اين روزها هم بگذراه.
رو بين هم خدا رو شكر خوبه و كلاس شنا رو شروع كرده ولى متاسفانه نتونست از اين ترم كلاس سازش رو شروع كنه . نه violon و نه cello ولى توى ليست انتظار و اميدوارم كه بتونه هر چه زودتر شروع كنه.
نخود چی هم كه حسابى مشغوله و مشخصه كه حسابى حوصله اش سر رفته داره تمام تلاشش رو ميكنه كه از جائی كه الان هست بياد بيرون ولى هنوز زورش نرسيده و طفلک من همچنان حبس شده اون تو.
دوستانِ خوبم دعا رو لطفا براى من فراموش نكنيد .
نوشته شده توسط maman در ساعت 10:30 بعد از ظهر | لینک
|
