و پسر گل ما حسابى دلتنگ شده.
مامان من دلم خيلى براى پاپا تنگ شده. پس پاپا كى ميان؟
براش توضيح دادم كه پاپا كار داشتن و مجبور بودن كه برن ايران گُلم سوال كرد كه خوب پس چرا ما باهاشون نرفتيم ؟
براش توضيح دادم كه الان به خاطره نخود چى من نميتونم سواره هواپيما بشم و بايد منتظرِ اومدن نخود چى باشيم.
گفت كه خوب ميتونى شما بمونى ولى من برم.
بهش جواب دادم كه من طاقت دوريش رو ندارم.
بعد از اين جمله كمى فكر كرد و گفت: پس من در خونه رو قفل ميكنم كه ديگه هيچ كس بدونِ من از اين خونه بيرون نره.
و باز سوال كرد: مامان پاپا پس كى ميان؟
خدا رو شكر مامانى هم هفته پيش امدن و ما رو كلى خوشحال كردن ولى مشگلِ بزرگِ ما اينه كه مامانى نميتونن هميشه پيشِ ما باشن من يك خواهر ديگه هم دارم كه اينجا زندگى ميكنه و مامانى هميشه روزهاى اينجا بودن شون بايد تقسيم بر ۲ بشه تا مساوات رعايت بشه.
رو بين هم كه عاشق مامانى و پسر كم حالا بايد دورى ۲ نفر رو كه خيلى دوستشون داره رو هم زمان تحمل كنه.
از نخود چى براتون بگم كه حسابى مشغولِ حركت هاى فرا تر از محسوس شده و حسابى شيطون.
ديروز براى چکاب ماهيانه رفتم و خدا رو شكر همه چيز خوب بود. زمانِ به دنيا آمدن گل پسری ۲۲ سپتامبر مشخص شد . يعنى زمانى كه هفته ۳۹ رو تموم ميكنم و وارد هفته ۴۰ ميشم.
قبلا بچه هايى كه با جراحی سزارين به دنيا ميومدن رو هفته ۳۷ به دنيا مياوردن ولى الان تا هفته ۴۰ صبر ميكنن و علتش هم اينه كه تحقيقات نشون داده كه ميزان ابتلاء به حساسيت در بچه هائی كه قبل از هفته ۳۹به دنيا ميان بيشتره. در نتيجه اين دفعه ما بايد ۲ هفته بيشتر منتظر باشيم.
آرزوميکنيم كه به موقع و سالم به دنيا بياد.لطفأ شما هم دعا کنيد.
هفته ۲۸ به زودى شروع ميشه و من كلى سنگين شدم و متعاقب بالا رفتن وزنم كمر دردم هم شروع شده .
خودم فكر ميكنم كه اين دفعه روزها رو راحت تر ميگذرونم.البته خيلى زود خسته ميشم و خيلى نگرانِ رو بينم هستم چون بعضی روزها واقعا انرژى ندارم و نميتونم خيلى مهربون باشم و متاسفانه عكس العمل هايى نشون ميدم كه اصلا ازش راضى نيستم.
ولى بايد روى خودم كار كنم .
سيامك هفته ديگه ۲ هفته ميره ايران. البته اون هم به اصرارِ من. حسابى خسته از كار و درسِ و واقعا نياز به استراحت داره.
البته قرار بود كه مامانى مهربون اين هفته اينجا باشن كه فعلا كمى درگيرِ كارهاى ايران شدن و كمى سفر شون عقب افتاده ولى اميدِ بزرگ دارم كه بيان.
هفته پيش يك مسافرت كوتاه به Kristiansand يكى از شهرهاى جنوبى نروژ داشتم كه براى رو بين خيلى خوب بود.
باغ وحش و دنياى kapitan zabeltan كه اينجا كلى بچه ها عاشقشن.
اين هم kapitan zabeltane ما.
http://i31.tinypic.com/mug8d1.jpg
پسر گل ما كمى لج باز شده كه خودم ميدونم علتش فقط كم حوصلگى منه . خيلى دوست دارم كه بعد از ظهر ها يا روزهاى تعطيل جاهايى بريم كه هر آخرِ هفته قبل از شروع كمر دردم ميرفتيم ولى اصلا نميتونم مثل سابق پا به پاش راه برم و اون هم اينقدر ملاحظه راه رفتن لاك پشتى من رو ميكنه كه حوصله اش سر ميره و اونجاست كه بهانه گيرى هاش شروع ميشه. سيامك هم كه اكثرِ آخرِ هفته ها رو كار ميكنه و پسر كم كلى حوصله اش سر ميره. به خصوص آخرِ هفته ها .
وسط هفته مهدِ كودك حسابى راضيش ميكنه به خصوص ۲ تا دوستِ خوب داره كه يكى از مشگلات آخر هفته ما اينه كه دلتنگ اونها هم ميشه.
۲ تا عکس ديگه از روبين
http://i28.tinypic.com/hwfpj8.jpg
http://i27.tinypic.com/wu4i7m.jpg
از ماهه ديگه كلاس شنا و ويلن رو شروع ميكنه و خيلى خوش حالم كه تونست جا بگيره به خصوص كلاس ويلن.
از نخود چى هم براتون بگم كه امروز وقت سونوگرافی داشتم و اين گل پسر شماره ۲ رو امروز دوباره ديدم . خدا رو شكر فعلا همه چيز خوب پيش ميره. حركت هاش خيلى بيشتر شده ولى پسر خوبيه شب ها با من ميخوابه و صبح ها هم ديگه نياز به ساعته زنگ در ندارم
