تبليغاتX
روبین و رادين

امروز دقيقا ۲ سال و ۹ روز که مهدِ كودك رو شروع كردى .

 ديگه الان نگرانِ این نيستم که از پس كارهاى خودت بر نيائی .

 نگرانِ این نيستم که وقتی نيستم گريه کنی و کسی بهت توجه نكنه..

 نگرانِ این نيستم که کسی حرفت رو نفهمه.

نگرانِ این نيستم که اونجا رو دوست ندارى.

 نگرانِ این نيستم که اگر سردت شد نتونى لباسهاى گرمت رو تن كنى.

نگرانِ این نيستم که اگر اتفاقى برات افتاد نتونى به من بگى.

نگرانِ این نيستم که اونجا خودت رو تنها احساس كنى.

نگرانِ این نيستم که کسی بهت زور بگه و نتونى کاری كنى.

 ولى گُلم من هنوزنگرانتم . ولى این رو هم ميدونم که پسر من  توانائی این رو داره که از پس خيلی از كارهاش بر بياد

 

 اولين روزى که رفتى مهدِ كودك.

 

Oct 3, 2005

 

 و اينهم مهدِ جديدت که اينقدر نگران بودم که نكنه دوستش نداشته باشى.

Oct 5, 2007Jun 8, 2007

Sep 21, 2007

Sep 7, 2007

 

الان ديگه با اكراه ميايى خونه و این چقدر احساس قشنگى به من ميده . احساس ميکنم که خودت رو اونجا امن احساس ميکنی و خوشحالى. آخه من چقدر دوستت دارم.........

نوشته شده توسط maman  در ساعت 1:34 قبل از ظهر | لینک  |