بیست و ششم شهریور 1386
گل قشنگ مامان امروز من رو کلی سورپرايزکرد. پستونک رو خيلی راحت گذاشت کنار.
صبح که از خواب بيدار شد پستونکش که مثل چسب به اون لبهای قنگش چسبيده بود رو درآورد و من و سيامک ديديم که دور لبش که کمی خشک شده بود حسابی قرمز شده.پستونکش رو ازش خواستيم و براش توضيح داديم که بزرگ شده و ديگه نبايد پستونک بخوره. عزيز دل عاشق من هم سريع پستونک عزيزتر از جانش رو تحويل پدرش داد و تمام شد.
البته در طی روز چند بار از من پرسيد که اجازه داره فقط يکذره پستونک بخوره که در جوابش بهش گفتم که امروز ميخوام به همه خبر بدم که شما چقدر بزرگتر شدی و کلی باعث افتخار من و سيامک هستی و گل من هم سريع پذيرفت و حرفهای من و تکرار کرد ودر انتها گفت : مامان من مثل اسپايدر من شدم.
گلم پخش (وقتی کوچولو بود به پستونک ميگفت پخ) رو گذاشت کنار و ايندفعه هم مثل هميشه کاملأ منطقی پذيرفت. البته کلافه بود ولی اصلأ غز نزد.الان هم خوابيده بدون پخ.
ميدونم که شايد بهتر بود زودتر اينکار رو ميکرديم ولی آخه نميدونيد با پخش چه کيفی ميکرد!!!
نوشته شده توسط maman در ساعت 0:27 قبل از ظهر | لینک
|
نوزدهم شهریور 1386
نوشته شده توسط maman در ساعت 11:37 قبل از ظهر | لینک
|
سیزدهم شهریور 1386
سلام به شما مهربونترينها .
ما برگشتيم و مثل هميشه به روبين بي نهايت خوش گذشت و تمام اين سفر در خدمت عموزاده های عزيزش بود و ما هم که در مورد آلودگی صوتی زياد شنيده بوديم ولی نه تنها اين سفر باعث کسب اين تجربه شد بلکه مولکولها همچنان در حال ارتعاش هستن.
وای که چقدر شماها شيطونی کردين.
ما برگشتيم و مثل هميشه به روبين بي نهايت خوش گذشت و تمام اين سفر در خدمت عموزاده های عزيزش بود و ما هم که در مورد آلودگی صوتی زياد شنيده بوديم ولی نه تنها اين سفر باعث کسب اين تجربه شد بلکه مولکولها همچنان در حال ارتعاش هستن.
وای که چقدر شماها شيطونی کردين.
شما ۳ تا رو ميگم
چی بگم؟![]()
نوشته شده توسط maman در ساعت 10:47 بعد از ظهر | لینک
|




