بیست و چهارم بهمن 1385
دوستان مهربون و با محبت تا هفته ديگه اينرنت خونه وصل نميشه.
الان مکتب خانه هستم و نوشته های سرشاراز محبت و عشقتون رو خوندم وبا انرژی هر چه تمام ترميرم به جنگ امتحانی که تا نيم ساعت ديگه دارم.
همتون رو دوست دارم و بی صبرانه انتظار ميکشم که سيستم مخابراتی منزل تا آخر هفته با ما مهربون بشه تا بتونم بيام و يک دل سير هم از گلم بنويسم و هم برای شما گلها بنويسم.
همتون رو دوست دارم و بی صبرانه انتظار ميکشم که سيستم مخابراتی منزل تا آخر هفته با ما مهربون بشه تا بتونم بيام و يک دل سير هم از گلم بنويسم و هم برای شما گلها بنويسم.
نوشته شده توسط maman در ساعت 11:16 قبل از ظهر | لینک
|
سیزدهم بهمن 1385
سلام به همه شما مهربونها که هر چقدر که عشق تقديمتون کنيم گوشه ای از قلبهای بزرگتون رو نميتونه پر کنه ولی ما تقديم ميکنيم و آرزو ميکنيم شما پذيراش باشيد.
روبين گلم خوبه و همچنان مشغول اسباب بازيهاشه و اجازه داره روزی يک کارتون رو نگاه کنه و امروز هفتمين روزی بود که ميخواست داستان اسباب بازيها(toys story) رو ببينه و هر دفعه هم تا ۱ ساعت بعد از اينکه کارتون تموم ميشه ميره توی نقش باز لايت ير buzz light year) و دستش بيست بار ميشکنه و مامان بايد دستش رو درست کنه.
روبين گلم خوبه و همچنان مشغول اسباب بازيهاشه و اجازه داره روزی يک کارتون رو نگاه کنه و امروز هفتمين روزی بود که ميخواست داستان اسباب بازيها(toys story) رو ببينه و هر دفعه هم تا ۱ ساعت بعد از اينکه کارتون تموم ميشه ميره توی نقش باز لايت ير buzz light year) و دستش بيست بار ميشکنه و مامان بايد دستش رو درست کنه.
چند روز پيش با هم رفته بوديم خريد و شب بعد از کلی خستگی داشتيم بر ميگشتيم به طرف خونه. روبين هم حسابی خسته بود و کلافه و مدام بهانه ميگرفت و منهم همچنان مريض و سر درد وحشتناک يک ساعت ديگه هم بايد رانندگی ميکردم تا به خونه برسيم و با اين خستگی و کلافه گی روبين هم سوزنش گير کرده بود روی جملهٌ : من خسته ام
اول سعی کردم که با همدردی و اينکه احساسش رو ميفهمم و بهش حق ميدم که خسته باشه ووو ....دعوت به سکوتش ميکردم . ايندفعه اصلأ نميخواست گوش کنه و من خسته ام تبديل شد به :من خونه مونو ميخوام و کم کم صداش رنگ ملودی گريه رو داشت به خودش ميگرفت که ماشين رو زدم بغل و براش توضيح دادم که سرم درد ميکنه و اصلأ حالم خوب نيست و ازش خواستم که بهم کمک کنه و پسر مهربونی باشه.
و به راهم ادامه دادم (سکوت کامل حدود ۵ دقيقه)
روبين:مامان ندا
مامان:عزيزم؟
روبين: شما همين جا پارک کن استراحت کن من برم دارو بخرم برای شما .دارو بخورين خوب ميشين
و همهُ بهانه گيريها تموم شد.
نوشته شده توسط maman در ساعت 11:50 بعد از ظهر | لینک
|
هفتم بهمن 1385
سلام به شما مهربونها که با حرفهای قشنگتون کلی دل من رو آروم ميکنيد. دوستان خوب که دوست دارم اسم تک تکتون رو بيارم وازتون تشکر کنم ولی ميترسم کسی رو جا بندازم دوستون داريم و به همتون سر ميزنيم.
اينهم پسری از يک جای سرد با دلی گرم.
اينهم پسری از يک جای سرد با دلی گرم.
نوشته شده توسط maman در ساعت 1:27 قبل از ظهر | لینک
|



