تبليغاتX
روبین و رادين

آرين عزيز که بعد از رفتنش عکسهاش رو ديدم با پروازش آنچنان تاثيری روی من گذاشت که فکر نميکنم به اين زوديها بتونم برگردم و بنويسم.
همه جا هست و لحضه ای نيست که بهش فکر نکنم.

 وقتی گريه هم
درمان دردی نيست
و هيچ غمی آخرين غم
می ايستم پشت سکوت شعر
کنار خاموشی
نوشته شده توسط maman  در ساعت 11:4 بعد از ظهر | لینک  | 

سلام به همه دوستان مهربونمون و ممنون برای حضورتون در اين دنيای مجازی و اظهار محبتتون.
سال نوی ميلادی رو به همه دوستان تبريک ميگم و آرزو ميکنم که رقم خوش يمن ۷ (۲۰۰۷) باعث بشه که امسال همه به آرزوهاشون برسن.
روبين گلم هم توی اين چند روز حسابی کيف کرد. غذا که اصلا و ابدا فقط شير و رقص و البته شکلات تا دلتون بخواد.
خوب عيد بود ديگه

Dec 31, 2006

 

مشغول رقص بابا کرم

 

Dec 24, 2006

 

شديدأ در بهر فيلم 

 

سه روزی بود که من مريض بودم .از اون ويروسهای بد که قدرت خوردن يک ليوان آب رو نداشتم .دقيقأ روز بعد از سال نو .

روبين صبح رفت مهد کودک وصورت متعجبش ديدنی بود که چرا با سيامک بايد بره بعد از کلی توضيح دادن نگاهی به من کرد و گفت: پس دارو بخورين خوب شين .بعد الظهر که برگشت و ديد که من همچنان دراز کشيدم کمی بغض کرد و اومد جلو و با زبان نروژی و فارسی قاطی بهم گفت:
مامان به من نگاه کن
و اين جمله رو با نگاه عميقش به من ادامه داد و گفت: شما اجازه نداری که مريض بشی .چشم
و من: چشم گلم


نوشته شده توسط maman  در ساعت 0:52 قبل از ظهر | لینک  | 

سلام به همتون. مهربونترينها وعزيزانی که با محبتها و نظرات قشنگتون ما رو کلی از تنهايی در ميارن.
پست قبلی رو حذف کردم چون احساس کردم که جاش اينجا لابلای نوشته هايی که مربوط به روبين گلم هست نيست.باز تشکر ميکنم از دوستای مهربونی که من رو به اين بازی دعوت کردن.


از روبين براتون بگم که مثل هميشه هرروز با روز قبلش فرق ميکنه و همچنان در تلاشه که حد خودش رو مشخص کنه و من و سيامک هم مدام بايد خودمون رو محکم نگه داريم و بايدها و نبايدها رو مشخص کنيم اگر اين احساس بگذاره.

ديشب شب کريسمس بود و ما هم يک جشن کوچولوی خانوادگی داشتيم . روبين کلی خوشحال بود اول به خاطر اومدن خالش و شايان گل(پسر خالش) و باز اول به خاطر کادوهايی که گيرش اومد.

Dec 24, 2006

 

يک هفته بود که کادوها زير درخت بود و منتظر ديشب بود که زمان باز کردن کادوها بشه و بلاخره ديشب به يکی از ارزوهاش رسيد

 

Dec 24, 2006

 

ايقدر توی اين مدت حرفهای جديد ياد گرفته که نميدونم کدومش رو بايد بنويسم .ولی اين  رو از همه بيشتر دوست دارم  وقتی که ازش ميخوام که با کمک هم اسباب بازيهاش رو جمع کنيم بهم ميگه:
مامان اجازه نداری دست بزنی اگر دست بزنی يکذره مريض ميشی ها.

از اون موقع که خيلی کوچولوتر بود سعی کردم همه چيز رو با دليل براش توضيح بدم ولی جديدا اينکار کمی مشگل شده آخه بعضی از نبايدها واقعأ دليل منطقی نداره.



 

نوشته شده توسط maman  در ساعت 1:22 قبل از ظهر | لینک  | 

سلام به همه شما مهربونها که به ما سر ميزنيد. بايد من رو ببخشيد که باز با تاخير فراوان مينويسم. روبين گلم چند روزيه که چشمهاش به قول خودش : يکذره مريض شده! البته الان خيلی بهتره. (باکتريهای مخصوص مهد کودک! )
و من از اونجايی که هميشه سعی کردم از روبين نوشتنم به همراه عکسهای جديد روبين باشه منتظر بودم که روبين کاملأ خوب بشه که خوب کمی دوره بهبوديش طولانی شده.
برای خالی نبودن عريضه فعلأ اين عکس رو نگاه کنيد. من خودم عاشقه اين عکسم.

روبين گلم وقتی ۴ ماه و نيمه بود و رفتيم ايران.

 

منزل مامانی با چادر نماز مامانی)


خيلی زود بر ميگردم با عکسهای روبين در کريسمس امسال و کلی حرفها و شيرينکاريها ی جديد از روبين.
همتون رو دوست داريم

نوشته شده توسط maman  در ساعت 0:28 قبل از ظهر | لینک  |