تبليغاتX
روبین و رادين

دوستان مهربون باز هم ممنون از اينکه اينقدر خوبيد.

 اين عکسها امروز اماده شده دلم نيومد صبر کنم.

 

skann

 

روبين به همراه دوستانش در مهد کودک.

 دقت کنيد که تنها کسی که نميخواد بشينه يک آقای گله

اين عکس رو دوست دارم.
تقديم به خاله های خوب گلم. به خصوص خاله شهرزاد جون.

 


 

نوشته شده توسط maman  در ساعت 11:4 بعد از ظهر | لینک  | 

سلام دوستان مهربون.
ميدونم که تازگيها کمی دير به دير مينويسم ولی کم کم دارم به سيستم جديد زندگی ؟؟ روبين داری و درس عادت ميکنم .اخه بعد از سالها دور از کتاب و درس زندگی کردن برای من تنبل خيلی آسون نبود شروع ولی انگار داره خوب پيش ميره.
از گلم بگم که حدود ۹ روز پيش يک شوک نه چندان کوچيک مربی مهد کودک با تلفن بی موقعش بهم داد.سر کلاس مکتب خانه بودم که شماره مهد کودک روبين رو روی تلفنم ديدم. سريع از کلاس اومدم بيرون و به مهد زنگ زدم. مربی مهد بهم گفت : ندا اصلأ نکران نشو اتفاق بزرگی نيفتاده , روبين امروز خيلی خوش شانس نبوده و روی يخها افتاده زمين صورتش کمی زخم شده . نميدونم چه طوری پريدم تو ماشين و يک قرن طول کشيد تا من رسيدم و ديدم گلم با صورت زخمی نشسته و داره غذاش رو ميخوره . چقدر کنترل اشکهام بضی اوقات سخته.
لباسهاش رو تنش کردم والبته بماند که روبين خيلی خوشحال بود چون اصلابراش مهم نبود چه اتفاقی افتاده تنها چيزی که براش مهم بود اين بود که داره ميره خونه.
رفتيم پيش پاپا و حال و روز پاپا سيامک هم با ديدن زخمهای روبين ديدنی بود.
پسرکم بدون کوچکترين گريه ای اجازه داد پاپا زخمهاش رو ضد عفونی کنه و بعدهم امديم خونه.
ولی واقعا خدا رحم کرد زخمها کاملا سطحی بود و تا امروز که ۹ روز از اون روز ميگذره کاملا خوب شده و فقط جاش کمی صورتی تر از رگ اصلی پوستشه.
اينهم عکسهای امروزش.
Nov 17, 2006

Nov 17, 2006

Nov 17, 2006

 

۲ روز بعد از روزی که افتاد زمين..با فردينان مشغول بداهه نوازی

 

Nov 10, 2006

Nov 10, 2006

 

۵ روز قبل از اون اتفاق به همراه نورا دوست خوبش.

Nov 3, 2006

 


 

نوشته شده توسط maman  در ساعت 11:50 بعد از ظهر | لینک  | 

 سلام به دوستان مهربونمون که با محبتهاشون مدام به من ياداوری ميکنن که اين روزها برنميگرده و من رو ترغيب ميکنن که از کارها روبين بنويسم.
تمام مدت دنبال وقت خالی ميگردم ولی متاسفانه خيلی نمیتونم پيداش کنم.


روبين گلم تازگیها حسابی خود کفا شده.تمام تلاشش رو ميکنه که کارهاش رو خودش انجام بده.البته بعضی اوقات که زمانمون خيلی زياد نيست و بايد در عرض ۳۰ دقيقه کارهامون رو بکنيم و از خونه بريم بيرون مامان يا پاپا بايد کمکش کنن که اين کارو روبين اصلا دوست نداره و چون حسابی عصبانی ميشه گريه ميکنه و متاسفانه اگر سعی کنيم ارومش کنيم فقط عصبانیترش ميکنيم .
بله داستانيست اين بحران ۲ تا ۴ سالگی.

توی اين ۲ سال و ۵ ماه و اندی هميشه به اين فکر ميکردم که ميشه يک روزی برسه که وقتی روبين خونه است من کمی هم بدون نگرانی به کارهای خودم بپردازم.و اون روز ديروز رسيد . من توی اتاق مشغول درسها بودم و روبين ۲ ساعت با اسباب بازيهاش  بازی ميکرد. فقط هر از گاهی به من سر ميزد وميپرسيد که مامان چی کار ميکنيد؟

 

از اون رمان که ياد گرفت از دستانش استفاده کنه عاشق اسباب بازی بود و اين عشق رو هنوز داره.خمير بازی و نقاشی هم اضافه شده به بازيها و البته کارتون نگاه کردن حرف اول رو ميزنه.

 

 

برای خودش ساعت درست ميکنه

 

قدرت نمائی ميکنه

 

Oct 26, 2006

 

برای Buzz ligthyear

ساعت درست ميکنه

 

 من رو دعوت به سکوت ميکنه

 

البته شکلات هم دوست داره

Oct 30, 2006

 

يواشکی مشغول نوشابه خوردنه که مامان سر ميرسه

نوشته شده توسط maman  در ساعت 11:9 قبل از ظهر | لینک  |