تبليغاتX
روبین و رادين

دوستان خوب و نازنين جديدا وقتی دقت ميکنم به نگاهش ولبخندهای همراه با خجالتش زبون ريختنهای به موقعش مثل همين ۲ ساعت پيش که روی تختش خوابيده بود و خودش ميدونه که زمان خواب بايد بخوابه يا توی تختش منتظر بمونه تا خواب بياد پيشش صدای پاهاش رو شنيدم اومد توی اتاق و تا نگاه جدی من رو ديد گفت: سلام مامان خسته ن شی خوب شب  خير!
يا امروز سر غذا  بعد از اينکه با توضيحاتش در مورد مهد کودک و اينکه سوپی که امروز بهشون دادن خييييلی بد مزه بود پاپا نتونست جلوی خندش رو بگيره و خنديد خيلی محکم بدون کوچکترين بغض يا خنده ای به پاپا سيامک گفت. پاپا بی ادب نشين.نخندين .شما اجازه نداريد وووو يک دنيا حرکت و حرفهای جديد به اين نتيجه ميرسم که روبين گلم ديگه کوچولو نيست.
نمونه هايی از انواع نگاههاش رو ببينيد و اگر دوست داريد نظرتون رو بگيد.

 

 

 


نوشته شده توسط maman  در ساعت 0:27 قبل از ظهر | لینک  | 

سلام به دوستان خوب وممنون از لطف و مهربونيهای همتون.اسمهای تک تکون رو دوست دارم بنويسم ولی ميترسم که کسی رو جا بندازم به همين خاطر افاقه ميکنم به کلمه همتون.

 همتون رو دوست داريم.

 

روبين گلم همچنان مشغول تخيلاتشه و من هم خيلی خوشحالم که همه کارهاش و افکارش کاملا با سنش داره پيش ميره.

همچنان عاشق spaider man و جديدا bazz lightyear و poo هم اضافه شدن به جمع دوستانش

سعی داره اسپايدر من ر سوار موتور کنه

 

باز هم اقای مهندس با ابزارش و اسباب بازيهاش مشغوله.

 

 


 

نوشته شده توسط maman  در ساعت 2:45 بعد از ظهر | لینک  | 

 

سلامی چند باره به تمام دوستان خوب و همراهان ما در وبلاگستان روبين گلم.
بعد از حدود ۲ ماه وقت کردم سر فرصت بشينم و بنويسم.
از همه مهمتر يک هفته تعطيلی پائيزه دارم که از مکتب خانه فعلا راحت شدم و ميهمانهای خوبمون هم رفتن ومن ميتونم اخر شب بيام تو اتاق ميهمانها با کامپيوتر خلوت کنم.
اين چند روز اخير بعد از رفتن ميهمانها خيلی سخت گذشت
روبين در ظاهر سراغشون رو نمی گرفت ولی ۲ روز در سکوتی غير معمول بود و بعد از ۲ روز شروع کرد به بهانه گيريهای بی دليل.
از ديشب کمی بهتر شده ولی هنوز روبين گلم نشده.
توی اين مدت تقريبا تما محدوديتها از بين رفت و روبين اعلام کرد که  ازادی حق مسلمشه .منهم با اينکه کاملا با حکومت ديکتاتوری به خصوص در خانواده مخالف هستم مجبور شدم دموکراسی رو که قبلا سعی در رعايتش داشتم رو کمی نديده بگيرم و خيلی محکم برای گلم حد بگذارم که چقدر هم سخت بود.
پسرکم جديدا سور پرايز کردنهاش درصد ميزان قند خون من رو بالا برده.

امروز نشسته بودم و يک برنامه از تلويزيون سوئد رو نگاه ميکردم که در ارتباط با فروش کليه در ايران بود و نگاهی بود به مشگلات کشورمون. روبين هم حسابی سرگرم اسباب بازيهاش بود و من فکر ميکردم که اصلا حواسش به اين فيلم مستند دردناک نيست .هنوز هيچ صحنه ای از بيمارستان رو نشون نداده بودن . روبين همينطور که مشغول بود يک دفعه نگاهی به من کرد و گفت: اقا مريضن
:بله
:مامان. اقا دلشون درد ميکنه.
:بله
:عبی ن اره مامان ندا خب ميشن
و من

ديروز هم که ميهمان داشتيم همين طور که مشغول مثلا فيلمبرداری ز دوستش بود ازش خواستم که شعر اقا خرگوشه رو با هم بخونيم مثل هميشه تا من شروع کردم و گفتم. يه روز يه اقا....به يکباره گلم گفت :نخون مامان و من هم چشم
و تا اخر شعر رو بدون کوچکترين غلطی خوند.تازه فهميدم که چقدر تا حالا به من احترام گذاشته و چقدربزرگواری کرده که اجازه داده من باهاش همخونی کنم.
در ضمن روبين گلم امرو برای اولين بار بدون اينکه اشتباهی جيشش رو يادش بره که بگه فقط با شلوار بدون پوشکش با
مامانش کلی همراهی کرد


 

نوشته شده توسط maman  در ساعت 0:42 قبل از ظهر | لینک  | 

سلام دوستان خوب و مهربونمون.
ممنون که به ما سر ميزنيد. ما امروز بعد از يک هفته از مسافرت برگشتيم.
روبين گلم يک کوچولو از اين سفر خسته شد و الان که خونه هستيم هر نيم ساعت يک بار ميگه
روبين مسافرت نخوادش.
اخه روبين گلی عادت به اينهمه شلوغی نداره

 
اينهم شهر ديسنی پاريس که روبين خيلی ازش خوشش نيومد

 
 
 
تمام مدت بايد با ما راه ميرفت و برای روبين که عاشق دويدن خيلی خسته کننده بود
 
 
اخه لوور به نظر شما جای روبين گلی هست يا نه
 
 
اينجا راضی تر بود چون ميتونست به بعضی چيزها دست بزنه
 
 
اينهم دوست خوبش که زبان هم رو نميفهميدن ولی با علم و اشاره چندين ساعت با هم بازی کردن و خنديدن.

اخ که چقدر دنيای شما قشنگه
 
 
 
 
 
 

 
نوشته شده توسط maman  در ساعت 9:47 بعد از ظهر | لینک  |