بیست و نهم تیر 1385
باز هم سلام.
تا قبل از اگوست ميتونم تقريبا هر هفته از گلم بنويسم ولی از اواسط اگوست سخت تر ميشه چون مامان ندا بايد به مکتب بره.
امروز گل خان رو مثل هر روز بردم مهد کودک ولی امروز اصلا نميخواست اونجا باشه. ۴ ساعت بيشتر طاقت نياوردم و رفتم دنبالش.ميدونم که بهتره بيشتر تحمل کنيم جفتمون چون از الان بايد عادت کنه که هر روز سر ساعت بره و برگرده ولی اخه هميشه که نميشه منطقی عمل کرد.
بعد از مهد هم برای التيام بخشيدن به جگر سوخته مامان ندا رفتيم اسباب بازی فروشی و مثل هميشه اسپايدر من با هر دفعه يک چيز؟؟؟؟؟ايندفعه با موتور سيکلت.
روبين :مامان ايسپر من (اسپايدر من) بخريم
مامان: بله گلم
روبين :پولش رو بديم
و اقا کوچولو خيلی مودب رفت دم صندوق پول رو داد و تشکر کرد .بعد از اينکه پول رو داد يک جيغ از خوشحالی کشيد وگفت اووووی مامان خريديم .خونه بازش کنيم زود.
تا قبل از اگوست ميتونم تقريبا هر هفته از گلم بنويسم ولی از اواسط اگوست سخت تر ميشه چون مامان ندا بايد به مکتب بره.
امروز گل خان رو مثل هر روز بردم مهد کودک ولی امروز اصلا نميخواست اونجا باشه. ۴ ساعت بيشتر طاقت نياوردم و رفتم دنبالش.ميدونم که بهتره بيشتر تحمل کنيم جفتمون چون از الان بايد عادت کنه که هر روز سر ساعت بره و برگرده ولی اخه هميشه که نميشه منطقی عمل کرد.
بعد از مهد هم برای التيام بخشيدن به جگر سوخته مامان ندا رفتيم اسباب بازی فروشی و مثل هميشه اسپايدر من با هر دفعه يک چيز؟؟؟؟؟ايندفعه با موتور سيکلت.
روبين :مامان ايسپر من (اسپايدر من) بخريم
مامان: بله گلم
روبين :پولش رو بديم
و اقا کوچولو خيلی مودب رفت دم صندوق پول رو داد و تشکر کرد .بعد از اينکه پول رو داد يک جيغ از خوشحالی کشيد وگفت اووووی مامان خريديم .خونه بازش کنيم زود.
روبين گلم کاش هيچوقت توقعاتت اونقدر زيادی نباشه که نتونم برق رضايت رو از چشمات بخونم.
۲ سال پيش دقيقا امروز.۲ ماه ۲ روزه
نوشته شده توسط maman در ساعت 2:0 قبل از ظهر | لینک
|
بیست و چهارم تیر 1385
از وقتی شروع به صحبت کرده گل خان ما کلی زندگی شيرين تر شده. امروز داشتم سعی ميکردم که تلفظ صحيح اش رو به روبين ياد بدم.
مامان :روبين گلم اش ميخوری؟
روبين: نه ميسی .مرسی . اخ نميخورم.
مامان: گلم اخ نه ا....
روبين: ا.....
مامان :ش.
روبين: ش.
مامان :اش.
روبين :اخش
خيلی سخته که به اينهمه شيرينی نخنديد ولی اگر بخندم چه به سر شخصيت و اعتماد به نفس گلم مياد
نوشته شده توسط maman در ساعت 1:6 قبل از ظهر | لینک
|
بیستم تیر 1385
سلام به همه دوستان خوبی که با لطف فراوان به روبين سر ميزنن و ممنون از پيغامهای قشنگتون.
از ۴ شنبه که روبين و من رفتيم سوئد دنبال مامانی ۱۲ روز ميگذره و ما تازه امروز بدون هيچ بدو بدوی خاصی خونه هستيم روبين و پاپا خوابيدن و من بلاخره وقت برای نوشتن پيدا کردم.
اول از اومدن مامانی بگم.
من و پسرم ظهر ۴ شنبه رفتيم به طرف سوئد چون مامانی رو بايد از استکهلم مياورديم.تمام راه رفت رو گلم همراه مامان ندا بود يک همراه واقعی و گذاشت مامان راحت رانندگی کنه البته منهم متوجه بودم که ا ينهمه گذشت از جانب روبين مطمئنا بهائی داره که بايد پرداخت بشه.بستنی. چيپس و پفک و البته نوشابه.شب رو رفتيم منزل خاله رويا خواهر من که اپسالا زندگی ميکنه و ۵ شنبه همه با هم رفتيم دنبال مامانی.
مامانی مثل هميشه به خاطر بار زيادی که داشتن با تاخير اومدن بيرون و چشم ما رو به جمال زيباشون منور کردن.
اونشب رو هم با رويا بوديم و جمعه برگشتيم خونه.
از همون شب اول هم روبين با مامانی خوابيد و اصلا کاری با من و سيامک نداشت.خيلی احساس قشنگيه که روبين اينقدر با ديدن مامانی از محبت پر ميشه که با ما کاری نداره.
شبه هم که مامانی با روبين بودن و من و سيامک رفتيم عروسی.
عادت نداشتم که اينقدر طولانی ازش دور باشم و مدام با مامانی در تماس بودم.مامانی هم با زبان بی زبانی گفتن اينقدر مزاحم من و پسرم نشين که اصلا نميپرسه شما کجا هستين.
يکشنبه صبح هم که باز رفتيم مسافرت ايندفعه به همراه روبين.
مامانی رفتن پيش خاله سوفی خواهر ديگه من که اونهم اينجا زندگی ميکنه .
مسافرت هم که فقط جوری برنامه ريزی کرده بوديم که برای روبين مناسب باشه چه از نظر هوا و چه از نظر مکان.
خيلی خوب بود روبين کلی کيف کرد و ما هم با خندههاش کل انرژی ذخيره کرديم و بر گشتيم
از ۴ شنبه که روبين و من رفتيم سوئد دنبال مامانی ۱۲ روز ميگذره و ما تازه امروز بدون هيچ بدو بدوی خاصی خونه هستيم روبين و پاپا خوابيدن و من بلاخره وقت برای نوشتن پيدا کردم.
اول از اومدن مامانی بگم.
من و پسرم ظهر ۴ شنبه رفتيم به طرف سوئد چون مامانی رو بايد از استکهلم مياورديم.تمام راه رفت رو گلم همراه مامان ندا بود يک همراه واقعی و گذاشت مامان راحت رانندگی کنه البته منهم متوجه بودم که ا ينهمه گذشت از جانب روبين مطمئنا بهائی داره که بايد پرداخت بشه.بستنی. چيپس و پفک و البته نوشابه.شب رو رفتيم منزل خاله رويا خواهر من که اپسالا زندگی ميکنه و ۵ شنبه همه با هم رفتيم دنبال مامانی.
مامانی مثل هميشه به خاطر بار زيادی که داشتن با تاخير اومدن بيرون و چشم ما رو به جمال زيباشون منور کردن.
اونشب رو هم با رويا بوديم و جمعه برگشتيم خونه.
از همون شب اول هم روبين با مامانی خوابيد و اصلا کاری با من و سيامک نداشت.خيلی احساس قشنگيه که روبين اينقدر با ديدن مامانی از محبت پر ميشه که با ما کاری نداره.
شبه هم که مامانی با روبين بودن و من و سيامک رفتيم عروسی.
عادت نداشتم که اينقدر طولانی ازش دور باشم و مدام با مامانی در تماس بودم.مامانی هم با زبان بی زبانی گفتن اينقدر مزاحم من و پسرم نشين که اصلا نميپرسه شما کجا هستين.
يکشنبه صبح هم که باز رفتيم مسافرت ايندفعه به همراه روبين.
مامانی رفتن پيش خاله سوفی خواهر ديگه من که اونهم اينجا زندگی ميکنه .
مسافرت هم که فقط جوری برنامه ريزی کرده بوديم که برای روبين مناسب باشه چه از نظر هوا و چه از نظر مکان.
خيلی خوب بود روبين کلی کيف کرد و ما هم با خندههاش کل انرژی ذخيره کرديم و بر گشتيم
نوشته شده توسط maman در ساعت 0:35 قبل از ظهر | لینک
|
چهارم تیر 1385
باز هم تشکر ميکنم از تمام دوستان خوبی که به روبين سر ميزنيد.
امروز صبح مامانئ (مامان من )از ايران تلفن کردن و گفتن ويزاشون اماده است و پنج شنبه ميان پيشمون. خييييييلی خوشحالم.
اصولا وقتی ميهمان داريم يا ميخواهيم بريم ميهمانی تا لحظه اخر به روبين هيچ چيزی نميگم .اخه هنوز فرق امروز و فردا يا حتی ۲ دقيقه ديگه يا ۲ ساعت ديگه رو دونستن براش خيلی زوده و ۵۰۰۰۰۰ بار سوال ميکنه که
مامان ندا پس کو ؟
مامان ندا کی پس ؟
مامان ندا ميان؟؟؟؟؟؟
و در انتها وقتی عصبانی ميشه با چشمای پر از اشگش ميگه:
روبين نيميخواد( نميخواد)
نه از شما نيميخواد( نميخواد
با زبان مخصوص خودش ميخواد بگه که حالا که الان نميتونم داشته باشمشون پس اصلا ديگه نميخوامشون
و اگر بخوام بيشتر توضيح بدم بغضش ميترکه و اونجاست که مامان ندا ارزوی مرگ خودش رو ميکنه که بی دليل دل کوچيکی رو که هنوز معنای انتظار رو نميدونه رو شيکونده.در نتيجه بهتر اينه که هميشه سورپرايز بشه و اونوقته که صدای خنده هاش و ذوق کردناش دل مامان رو پر از رضايت ميکنه.
امروز صبح مامانئ (مامان من )از ايران تلفن کردن و گفتن ويزاشون اماده است و پنج شنبه ميان پيشمون. خييييييلی خوشحالم.
اصولا وقتی ميهمان داريم يا ميخواهيم بريم ميهمانی تا لحظه اخر به روبين هيچ چيزی نميگم .اخه هنوز فرق امروز و فردا يا حتی ۲ دقيقه ديگه يا ۲ ساعت ديگه رو دونستن براش خيلی زوده و ۵۰۰۰۰۰ بار سوال ميکنه که
مامان ندا پس کو ؟
مامان ندا کی پس ؟
مامان ندا ميان؟؟؟؟؟؟
و در انتها وقتی عصبانی ميشه با چشمای پر از اشگش ميگه:
روبين نيميخواد( نميخواد)
نه از شما نيميخواد( نميخواد
با زبان مخصوص خودش ميخواد بگه که حالا که الان نميتونم داشته باشمشون پس اصلا ديگه نميخوامشون
و اگر بخوام بيشتر توضيح بدم بغضش ميترکه و اونجاست که مامان ندا ارزوی مرگ خودش رو ميکنه که بی دليل دل کوچيکی رو که هنوز معنای انتظار رو نميدونه رو شيکونده.در نتيجه بهتر اينه که هميشه سورپرايز بشه و اونوقته که صدای خنده هاش و ذوق کردناش دل مامان رو پر از رضايت ميکنه.
نوشته شده توسط maman در ساعت 6:58 بعد از ظهر | لینک
|
یکم تیر 1385
نوشته شده توسط maman در ساعت 1:28 بعد از ظهر | لینک
|
یکم تیر 1385
امروز داشتم عکسهای کوچولوتر بودن روبين رو می ديدم.
باورم نميشه اينقدر در عرض يک سال تغيير کرده.
باورم نميشه اينقدر در عرض يک سال تغيير کرده.
اينجاتمام سعيش اين بود که از سرسره بياد پائين.
و اينجا اينقدربا خواب مبارزه کرد تا توی بغل سيامک خوابش برد.
الان خيلی خوب ياد گرفته که تصميم بگيره و بعضی اوقات هم يک کوچولو لجبازی ميکنه.
خيلی زود به اين نتيجه رسيدم که از کوچيکترها هم خيلی چيزها ميشه ياد گرفت.منظورم کوچولوهای همسن گلمه.
۱. زور گوئی اگر خوبه پس ما چرا اينجا زندگی ميکنيم.
۲. تصميم گيری درست زمانی امکان پذيره که ادمها اجازه تصميم گيری رو داشته باشن.
۳.عشق عشقه.عشق به بازی هيچ فرقی با عشق به مطالعه نداره .هر کس با يک چيزی راضی ميشه
خيلی زود به اين نتيجه رسيدم که از کوچيکترها هم خيلی چيزها ميشه ياد گرفت.منظورم کوچولوهای همسن گلمه.
۱. زور گوئی اگر خوبه پس ما چرا اينجا زندگی ميکنيم.
۲. تصميم گيری درست زمانی امکان پذيره که ادمها اجازه تصميم گيری رو داشته باشن.
۳.عشق عشقه.عشق به بازی هيچ فرقی با عشق به مطالعه نداره .هر کس با يک چيزی راضی ميشه
نوشته شده توسط maman در ساعت 0:12 قبل از ظهر | لینک
|











