سی و یکم اردیبهشت 1385
۲ روز بود که روبين به دنيا اومده بود.هنوز بيمارستان بوديم.شبها از ذوق داشتنش خوابم نميبرد.از خیلی هاشنيده بودم که سزارين خيلی جراحی دردناکيه و کلی طول ميکشه تا دردها تموم بشه و کلی چيزهای ديگه که به نظر من همش غلو.شب اولی که روبين به دنيا اومده بود طبيعتا نبايد توی اتاق من می بود چون هنوز نميتونستم راه برم ولی فقط تونستم تا ساعت ۱۹ طاقت بيارم.ازشون خواستم که روبين رو بيارن پيش خودم و پرستاربهم گفت که الان حتی نميتونی بدون کمک شير بدی ولی من ميدونستم که ميتونم و بهشون گفتم که اجازه بدن خودم تصميم بگيرم.روبينکم رو اوردن يک پسر اروم و سرخ سرخ.اخ که چقدر احساس قشنگی بود و همچنان هم هست.اينهمه لطف خداوند رو واقعا چطور ميشه سپاسگذار بود. تمام مدت بارداری رو با نگرانی وحشتناک گذرونده بودم بعد از ۹ ماه اولين شبی بود که نگران نبودم.تا صبح چندين بار امدن و سوال کردن که اگر ميخوام مسکن برای تسکين درد بهم تزريق کنن ولی قبول نکردم.اخه روبين که جائيش درد نميکرد و اونهم مجبور بود دارو بخوره.هه هه هه.دردی که داشتم غير قابل تحمل نبود.۲ روز بعد هم خواستم که با مسئوليت خودم برم خونه
نوشته شده توسط maman در ساعت 0:21 قبل از ظهر |
لینک
|
بیست و نهم اردیبهشت 1385

دقيقا يک سال پيش اين موقع ما ۶ ماه رفتيم يک جزيره کوچولوی سبز که ۲۰ کيلومتر با برگن که يکی از شهرهای بزگ نروژ فاصله داشت.به خاطر کار پاپا بايد ميرفتيم.من و پسرم هر روز ميرفتيم بيرون و از طبيعت بکر و وفو ق العاده زيبای اونجا لذت ميبرديم.

نوشته شده توسط maman در ساعت 10:27 قبل از ظهر |
لینک
|
بیست و نهم اردیبهشت 1385
ديروزدومين سالگرد تولد روبين بود و مامان روبين هم تلاشش رو کرد که يک کيک خوشمزه برای مراسم تولد توی مهد کودک براش درست کنه.

وقتی ر فتم دنبالش که از مهد بيارمش چشمهاش مملو از رضايت بود.اخه ۱۸ مای که برابر با ۲۹ ارديبهشت فقط مال روبين .روز خود خودش و شاه مهدشون اونروز فقط روبين.
يک موتور کوچولو داره که عاشقشه .با هم هر روز صبح ميرن مهد و بعد از ظهر که ميان خونه با هم ميرن حمام و تا شب با هر کدوم از اسباب بازيهاش که با ی ميکنه دوباره بر ميگرده سراغ موتورش.
از ديروز به مناسبت روز تولدش رسما لجبازی رو شروع کرد.خيلی بايد روی اين مسئله کار کنم ولی اسون نيست.اخه اين اقای کوچک هم ميخواد بگه اونهم ميتونه تصميم بگيره .

بله....کاملا حق داره ولی اخه اقا گله شما که نميتونی از بالای ۵ تا پله به قول خودت ۱ ۲ ۳ کنی و بپری پائين.

پس بيا به مامان کمک کن و بازيهای کم خطر تر تری رو انتخاب کن.
نوشته شده توسط maman در ساعت 9:59 قبل از ظهر |
لینک
|
بیست و ششم اردیبهشت 1385
جشن تولد روبين رو ۵روز زودتر گرفتيم.






گل قشنگ ما ۲ روز ديگه ۲ ساله ميشه .ما به پيشواز روز تولد جشن رو ۲۳ ارديبهشت گرفتيم.همه چيز خيلی خوب پيش رفت.روبين کلی رقصيد.ا
اخه پسر ما عاشق ميهمان و رقصه.
ولی زمانی که ميخواستيم کيک بازی کنيم روبين کلی خسته بود.ولی با ديدن کادوها که همه اسباب بازيهای خوشگل بود ۳۰ دقيقه ديگه انرژی گرفت.و تا دراز کشيد توی کالسکه اش در زمانی کمتر از ۱۰ ثانيه خوابيد.
شب بسيار خوبی بود .جای همه کسائی که ما دوستشون داريم و اون ما رو دوست دارن خالی بود
نوشته شده توسط maman در ساعت 11:57 قبل از ظهر |
لینک
|
هجدهم اردیبهشت 1385
امروزبرای اولين بار روبين تونست تنها ازبازيها لذت ببره.عاشق اين ماشينها شده بود.
اينقدر ذوق بازيهای مختلف رو داشت که سوار هر چيزی که ميشد اون رو نميديد و با دستش بازی بعدی رو نشون ميداد.بيشتر از۱۰ دفعه پشت سر هم ميگفت مامان ندا .

ولی هيچ سوالی نداشت قضيه فقط فوران احساساتش بود.


نوشته شده توسط maman در ساعت 0:32 قبل از ظهر |
لینک
|
پانزدهم اردیبهشت 1385
اول کوکش ميکنيم
جای انگشتها رو مشخص ميکنيم

نواختن رو شروع ميکنيم

ادامه مطلب
نوشته شده توسط maman در ساعت 0:50 قبل از ظهر |
لینک
|
چهاردهم اردیبهشت 1385
امروز واقعا احساس کردم کم اوردم. پاپا سيامک مريض بود و هيچ کمکی امروز نتونست بهم بکنه. منهم دلم کلی برای روبين سوخته بود که چرا پاپا توان اين رو نداره که توقعات پسرکمون رو براورده کنه.به جايی رسيدم که خيلی دوست داشتم يکی هم دلش برای من ميسوخت.با اینکه حسابی خسته ميشم ولی تا گلم ميخوابه دلم براش تنگ ميشه.
امروز تمام برنامه Idol رو با هم نگاه کرديم و پا به پاشون خونديم و رقصيديم.روبين تمام صداهايی رو که ميتونست تقليد کنه رو کاملا تميز تکرار ميکرد حتی ۱ کما هم بالا و پايين نميخوند.
نوشته شده توسط maman در ساعت 0:28 قبل از ظهر |
لینک
|
دوازدهم اردیبهشت 1385
فکر کردم که بهتره از امروز بنويسم تا اينکه صحبت گذشته رو بکنم.ميترسم امروز رو از دست بدم.
گل قشنگ من حدود ۲ هفته است که تمام چيزهايی رو که ميخواد ميتونه بگه.جملات ۳ کلمه ای رو هم شروع کرده.امشب قبل از خواب تمام اسباب بازيهای مورد علاقش رو بوس کرد و تک تکشون رو با اسم خودشون صدا کرد و گفت.شب به خير.

نوشته شده توسط maman در ساعت 0:8 قبل از ظهر |
لینک
|
یازدهم اردیبهشت 1385
نوشته شده توسط maman در ساعت 3:57 بعد از ظهر |
لینک
|
یازدهم اردیبهشت 1385
شوخيهای قبل از خواب با کمی خشونت
نوشته شده توسط maman در ساعت 3:55 بعد از ظهر |
لینک
|
یازدهم اردیبهشت 1385




روبين و مامانش اولين عيد ايرانی
نوشته شده توسط maman در ساعت 3:53 بعد از ظهر |
لینک
|
دهم اردیبهشت 1385
۱ وان اب گرم
نوشته شده توسط maman در ساعت 11:47 بعد از ظهر |
لینک
|
دهم اردیبهشت 1385
گلم کنجکاويهاش رو شروع کرد.بعد از اين روبين مشخص ميکنه جای وسائل خونه رو.
ادامه مطلب
نوشته شده توسط maman در ساعت 11:43 بعد از ظهر |
لینک
|
دهم اردیبهشت 1385
ولی لوبيا پلو رو هميشه دوست داشته
نوشته شده توسط maman در ساعت 11:30 بعد از ظهر |
لینک
|
دهم اردیبهشت 1385
۱ کلام ختم کلام .ن می خو رم .و شروع مخالفت.
نوشته شده توسط maman در ساعت 11:28 بعد از ظهر |
لینک
|
دهم اردیبهشت 1385
نوشته شده توسط maman در ساعت 11:24 بعد از ظهر |
لینک
|
دهم اردیبهشت 1385
نوشته شده توسط maman در ساعت 11:21 بعد از ظهر |
لینک
|
دهم اردیبهشت 1385
نوشته شده توسط maman در ساعت 11:19 بعد از ظهر |
لینک
|
دهم اردیبهشت 1385
نوشته شده توسط maman در ساعت 3:42 بعد از ظهر |
لینک
|
دهم اردیبهشت 1385

پسر خوب من تا ۴ ماهگی روزی ۱۸ تا ۲۰ ساعت ميخوابيد
نوشته شده توسط maman در ساعت 3:32 بعد از ظهر |
لینک
|
هشتم اردیبهشت 1385
اولین باری که به محبتهای پاپا جواب دادم ۲ روز بعد از تولدم بود
نوشته شده توسط maman در ساعت 7:22 بعد از ظهر |
لینک
|
هشتم اردیبهشت 1385
و این هم منم که ۴ ساعت بعد از تولدم تو امن ترین آغوش دنیا دارم نگاهتون میکنم.
نوشته شده توسط maman در ساعت 7:12 بعد از ظهر |
لینک
|
هشتم اردیبهشت 1385
سلام به همه خوبان.روبين ۳ ماه بعدش اومد به دنيای ما

.
روزی که این عکس را دیدم فکر نمی کردم ۳ ماه دیگه مامانه شیرینترین پسر دنیا میشم.
نوشته شده توسط maman در ساعت 7:10 بعد از ظهر |
لینک
|
هشتم اردیبهشت 1385
من آقا روبین گلم از این به بعد بیشتر منو میبینین و در مورد من بیشتر میخونین

نوشته شده توسط maman در ساعت 0:26 قبل از ظهر |
لینک
|